فهرست
پیشگفتار 2
تنظیم جدید بررسی مباحث 2
صورت اول: 2
صورت دوم: 2
بررسی صورت دوم 3
سؤال اول 3
جواب 3
سؤال دوم: 3
خلاصه مطلب 4
سؤال سوم 5
جواب سؤال سوم 5
سؤال چهارم 5
جواب سؤال چهارم 5
بحث ششم 7
اشکال 7
جواب اشکال 7
موضوع: مبحث نگاه / استثنائات از عدم جواز نظر به اجنبی
پیشگفتار
مسئله جدیدی که اینجا مطرح شد عبارت بود از اعضایی که مبان نیستند به آن معنا، بلکه یک مسائل دیگری در آنها مطرح است که اعضای اصطناعیه و عضوهای مصنوعی، یا عضوهایی که از سلولهای بنیادی و امثال آنها اتخاذ شده است و اعضای موصول و مذروع، اعضایی که به بدن وصل میشود برای ترمیم نقص عضو، یا اینکه ترقیع و ذرع و امثال اینها در مورد آنها انجام میپذیرد.
اینها ویژگیهایی دارند فراتر از عضو مبان، از این رو شایسته بود مستقلاً مورد بحث قرار گیرند و به نحوی در اعداد استثنائات از حرمت نظر محل مباحثه قرار گیرد. این یک نکته که طرح بحث شد و مقدماتی که لازم بود ذکر شد.
تنظیم جدید بررسی مباحث
در تنظیم مباحث ابتدا و تاکنون اینجور بحث را مناسب میدیدیم که به دو مقام تقسیم کنیم؛ مقام اول اعضای موصول و مقام دوم اعضای مذروع یا مرقع، پیوند زده شده.
منتهی در مقام بحث دیدیم خیلی از این مسائل بین وصل و ذرع و وصل و پیوند به هم قرابت دارد از این جهت است که این دو مقام را برمیداریم و صور را میگوییم و آنجایی که وصل و ذرع و امثال اینها به هم نزدیک است کنار هم بحث میکنیم. البته در تنظیم مهم نیست ولی به نظرم همین شکل که امروز پیشنهاد دارم از جهتی انسب باشد. در حقیقت در اینجا دو مقام قرار نمیدهیم، به ترتیب صور را بررسی میکنیم و صور ذرع و پیوند و وصل بدون پیوند را کنار هم قرار میدهیم چون وجوه استدلال آنها به هم نزدیک است. حالا این مهم نیست در تنظیم و چینش بحث است که هر دو نوع ممکن است و هر کدام، یک محاسنی دارد ولی ما از آن تنظیم دو مقامی برمیگردیم به اینکه کل صور ذرع و وصل را به ترتیب بدون تقسیم و جداسازی وصل و ذرع بحث میکنیم.
صورت اول:
که عبارت بود از عضو الاصطناعی، که در سه چهار نکته اساسی آن بحث شد.
صورت دوم:
موضوعی بود که کاملاً مستحدث است و در سابق هیچ پیشینهای ظاهراً وجود ندارد، بر خلاف آن وصل اعضا از حیوان، انسان، خود فرد و امثال اینها که مصداق داشته است که در روایت وثقه عمار است که شاید به آن اشاراتی بکنیم در مکاسب محرمه اشاره کردیم، گفته شده است برای قصاص گوش شخص را قطع کردند، خود او آمد درحالیکه گرم بود و خونآلود بود، نگه داشت و مدتی نگه داشت و وصل شد و پیوند خورد. این یک سابقهای داشته است.
یا در دندان سابقه دارد، در روایات است دندان حیوان را برداشت گذاشت جای دندان کشیده و برداشته شده و وصل شد. اینها در سابق نمونه داشته است.
اما بحث صورت دوم که بحث خلایا و سلولهای بنیادی است، الخلایا الجذعیه، الخلیه الجذعیه که سلولهای بنیادی است، این تحقیقاً سابقهای از آن وجود ندارد و این برای دنیای جدید و تحولات دنیای جدید است.
در این صورت دوم یک فرض این است که (کمتر مصداق دارد،) عضوی را با استفاده از سلولهای بنیادی در جایی پرورش دهند، رشد کند و به شکلی آن را جامد کنند، مثل مومیایی و بعد وصل کنند، نه اینکه پیوند زنند. این صورت ثانیه است، (چون آن دو مقام را تفکیک نمیکنیم، صورت ثالثه هم همین است ولی با آن شکل پیوند زدن که خیلی رایج است و کاملاً رواج دارد)
در صورت دوم که این وجه مشترک هر دو در دو سه وجه است که گرفتن این عضو از آن ماده سلول بنیادی و رشد دادن آن چه احکامی دارد اما از آنجایی که جدا میشوند، این است یکی جامد میشود و خشک میشود و وصل میشود، در فرض بعدی این است که با همان حیات او، پیوند زده میشود. این صورت دو و سه.
بررسی صورت دوم
در صورت دوم عرض شد که مباحثی اینجا وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره میکنیم و بعضی را توقف و تأمل میکنیم چون مستقیم با مبحث ما ارتباط دارد.
یک سؤال اصولاً اینجا این است که جایز است این سلول بنیادی را از اعضای دیگر، از جنین، بند ناف، اشکال مختلفی که برای آن تصویر شده است، جدا بشود، این را از آنجا برداریم، آیا این درست است یا درست نیست؟
سؤال اول
این است که این برداشتن، تصرف در خود شخص، یا دیگری انسان یا حیوان فرقی نمیکند، آیا کار درستی است یا درست نیست؟
جواب
این است که علی القاعده میگویند جایز است مگر اینکه ضرری ایجاد بکند، یک عناوین ثانویه و عامهای بیاید و الا صرف برداشتن شاید منعی نداشته باشد. این سؤال اول است و جواب هم عجالتاً این است.
سؤال دوم:
این است که بعد از برداشتن این را در جایی قرار میدهند، در محفظهای با اشکال مختلف قرار میدهند، برای اینکه رشد بکند، این چگونه است؟ یعنی صیانت آن به منظور رشد آنچه حکمی دارد؟
این انواعی دارد، فرض بگیریم در یک جایی غیر از آنجایی که قرار است پیوند بخورد، رشد بدهند، خود این حفظ و رشد دادن به آنچه حکمی دارد؟ این هم ممکن است وجوهی برای اشکال در آن گفته شود ولی آن وجوه ظاهراً تام نباشد و جایز است.
در این برداشتن یا حفظ کردن، ممکن است یک عناوین و قواعد ثانویهای پیدا بشود، مثلاً تولید ضرر بکند برای آنجایی که میخواهد از آن شخص گرفته بشود، برای آن شخصی که میخواهند سلول را از او بگیرند، یا اگر بنا هست برای رشد آن در یک جایی از اعضای بدن شخصی بگذارند تا رشد بکند، اگر ضرر معتنابهی در یکی از این دو صورت باشد نمیشود. این بنا بر این است که ضرری باشد که همیشه اینطور نیست. این در انسان است ولی در حیوان به این شدت نیست.
جواب این دو سؤال مثبت است، یعنی اشکال ندارد، هم گرفتن این ماده از جسم یک انسانی یا حیوانی، فی حد نفسه مانعی ندارد و هم حفظ و صیانت آن در یک دستگاه یا در یک نقطه از بدن دیگری برای رشد، این دو مرحله فی حد نفسه اشکال ندارد. اگر اشکالی داشته باشد، از یکی از این جهات است که به عنوان مثال میزنیم.
۱- جهات ثانویه است مثل ضرر، حرج و از این قبیل است.
۲- یا از جهت ملازمه با حرامی است، مثلاً میخواهد این را بردارد نگاه به نامحرم باید بکند و امثال اینها، آن نگاه حرام است و حتی مرتکب حرام بشود، آن کار که فی حد نفسه حرام نیست، ملازم آن حرام است یا آن مقدمه آن حرام است.
۳- یا عنوانی که منطبق بر آن میشود به عنوان ثانوی، حرام است.
۴- این است که ممکن است این امر مشروط به اذن باشد، کسی بگوید این سلولهای بنیادی ملک شخص است یا اختصاص به او دارد، به نحو ملکیت یا اختصاصی که مستلزم اذن صاحب ملک یا شخصی که به این تعلق دارد. این هم ممکن است و جای بحث دارد که ملک هست یا نیست و کم و بیش بحث هم شده است.
۵- یا آنجایی که در دستگاه مصنوعی و آزمایشگاه رشد نمیدهد، در بدن کسی میگذارد رشد میدهد و بعد برمیدارد. اینجا هم که میخواهد در بدن کسی بگذارد، اذن میخواهد یا نمیخواهد، همه اینها جای بحث دارد.
ولی سخن این است که گرفتن سلولهای بنیادی از جسم کسی، یا حیوانی، این فی حد نفسه میگوییم اشکال ندارد، نگهداری آن هم در آزمایشگاه یا جسم دیگری فی حد نفسه اشکال ندارد.
گاهی اقدام به دلیل طرو عناوین ثانویه، ملازمات، یا مقدمات حرام و یا اینکه مشروط به اذن است، (اگر بگوییم مشروط به اذن است) و عدم وجود اذن این کار اشکال داشته باشد. این با آن منافات ندارد.
ضمن اینکه بر فرض اینکه همه این اقدامات حرام باشد، کاری که انجام میدهد برای مباحث بعدی که نجاست و طهارت و جواز بسط، آنها قابل تفکیک است یعنی ممکن است کسی بگوید این تصرفی که در جسم دیگری میشود برای گرفتن سلولهای بنیادی حتی مطلقاً حرام است؛ ﴿لَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ﴾ سوره نساء، آیه ۱۱۹، تصرف هست حتی اگر اذن هم بدهد حرام است،
کاشت و رشد این در آزمایشگاه یا کاشت آن در یک جایی آن هم بگوییم حرام است، این باز ملازمه ندارد با سؤالهای بعدی که میگوییم که این را وصل بکند یا ذرع بکند و ترقیع بکند. ملازمه ندارد، در مقدمات کار حرام انجام داده است ولی نهایتاً آن حرام نیست.
یا ممکن است بگوییم همه اینها حرام است ولی این طاهر است. جواب وصل دارد همه اینها ممکن است.
خلاصه مطلب
بنابراین تا اینجا گفتیم؛
۱- سؤال اول، جواز اخذ این از جسم انسانی یا حیوانی است، گفتیم علی الاصول جایز است الا در بعضی اقوال که به خاطر ملازمات و مقارنات و مقدمات و عناوین عارضه باشد.
۲- سؤال دوم این بود که رشد دادن این چه در آزمایشگاه چه در جسم دیگری، آیا این جایز است یا خیر؟ الکلام الکلام. فی حد نفسه اشکالی ندارد الا به خاطر طرو یک عناوین عارضه و ثانویه.
این دو مقام است که جواب آن این است و چون ما به عنوان بحث مقدمی به اینها میپردازیم، سریع عبور میکنیم، چون هر یک از اینها استدلالات منع و جواز دارد ولی حصیله بحث این است که اینجا گفته شد. این دو سؤال و پاسخ آن این است.
به اضافه این نکته اخیر که اشاره شد حتی اگر در این دو تا قائل به حرمت باشیم، حتی حرمت علی الاطلاق، ملازمه با حرمت وصل یا ذرع نداریم.
سؤال سوم
این است که تکسب به اینها جایز است یا جایز نیست؟ این در مکاسب محرمه باید بحث بشود، علت این است که ممکن است کسی بگوید اینها مثل حکم خون دارد، یا همراه خون دارد یا تکثر به خون شباهت دارد، یا چیزهایی مثل خون از همین قبیل است، بنا بر این تکثر آن جایز نیست؟
جواب سؤال سوم
این یک بحثی دارد که در مکاسب محرمه بحث کردهایم که علی القاعده گفته میشود همه آن حرفها حتی اگر دم باشد حرمت آن در جایی است که منفعت محللهای برای آن متصور نباشد با گفتگوها و قلت و انقلتهایی که آنجا هست، اینجا هم متصور است ولی علی الاصول تکسب آن بر اساس همان مبانی که در مکاسب محرمه بحث کردیم. جایز است.
سؤال چهارم
این است که این عضوی که از سلولهای بنیادی روییده است، این میته است و احکام میته بر آن مترتب میشود یا نمیشود، این یک سؤال جدی است که در این نوع اعضای گرفته شده از سلولهای بنیادی مطرح است که این عضو، یک عضو گوش شده است، دست شده است، قلب شده است، یک عضوی پدید آمده است به خاطر این عملیاتی که انجام شده است، این عضو اگر از یک انسانی یا حیوانی قطع شده بود، آن محکوم به میته بود. «إِذَا قُطِعَ مِنَ اَلرَّجُلِ قِطْعَةٌ فَهِیَ مَیْتَةٌ» ، این اگر به همین شکل از کسی قطع شده بود، این جا هم مطرح میشود که این هم عضوی است و از کسی گرفته شده است، آیا میشود گفت این میته است؟
جواب این قاعدتاً داده میشود که این عضو مقطوع نیست که صدق میته بکند، میته این است که روح از آن جدا شود، از کل جسم، میته میشود یا اینکه بخشی یا قطعهای از بدن او جدا شود، آن هم میته است به خاطر این روایت و روایات دیگری که هست.
جواب سؤال چهارم
ولی در جواب این سؤال که گفته شده است این میته است یا میته نیست؟ ممکن است بگوییم میته نیست برای اینکه ادلهای که میگوید میته است، فرض گرفته شده است که عضو روییده از بدن کسی به طور طبیعی که الان جدا میشود، عضو جدا میشود، «إِذَا قُطِعَ مِنَ اَلرَّجُلِ قِطْعَةٌ فَهِیَ مَیْتَةٌ» قطعه شکل گرفتهای باشد وقتی جدا بشود میته است
اما اینجا که سلول بنیادی را گرفتهاند، ولو اینکه اینجا چیزی از او گرفته شده است اما صدق قطع قطعة بر این نمیکند. انصراف از این دارد لذا ممکن است بگوییم که این طاهر است و ادله میته بر این صادق نیست.
ما دو نکته در این سؤال پنجم جواب آن داریم، میگوییم این طاهر است و میته نیست و دلیل دو چیز است؛
۱- ادلهای که درباره عضو مبان و میته بودن آن ذکر شده است انصراف دارد، به جهات مختلفی. این ادله این سلول گرفتن را نمیگیرد.
۲- ثانیاً اگر ادله این را بگیرد از آن طرف ادله دیگری هست که پاک میشود و میته نیست، به خصوص وقتی که وصل بشود و حیات جدیدی پیدا بکند. روایت را در مکاسب بحث کردیم.
اگر میته باشد، وصل که شد، نماز با آن نمیشود خواند، نجس است و حتی پیوند میزند ممکن است کسی بگوید استصحاب میکنیم. آن جواب دارد ولی در مباحث بعدی اثر دارد.
حتی در روایت تهذیب در دیات باب ۲۴ قصاص آمده است، در وسائل الشیعه هم در باب قصاص طرف، باب ۲۳ آمده است؛ روایت اینطور است؛ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَسَنِ اَلصَّفَّارُ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مُوسَی اَلْخَشَّابِ عَنْ غِیَاثِ بْنِ کَلُّوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَلَیْهِمَا اَلسَّلاَمُ که اینجا روایت معتبره است و توثیق میشود؛ اینجور آمده است که امام فرمود: «أَنَّ رَجُلاً قَطَعَ مِنْ بَعْضِ أُذُنِ رَجُلٍ شَیْئاً» کسی یک تکه از پای گوشت نرمی و لاله گوش را کَند، «فَرُفِعَ ذَلِکَ إِلَی عَلِیٍّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ» به حضرت علی علیه السلام شکایت شد، حضرت، «فَأَقَادَهُ» قصاص کردند، گوش او را به عنوان قصاص بریدند، «فَأَخَذَ اَلْآخَرُ مَا قُطِعَ مِنْ أُذُنِهِ فَرَدَّهُ عَلَی أُذُنِهِ بِدَمِهِ فَالْتَحَمَتْ وَ بَرَأَتْ» این شخص که قصاص شده بود، گرفت و سریع آن را چسباند و نگه داشت و وصل شد و خوب شد، «فَعَادَ اَلْآخَرُ إِلَی عَلِیٍّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ» آن شخص اول مراجعه کرد و «فَاسْتَقَادَهُ فَأَمَرَ بِهَا فَقُطِعَتْ ثَانِیَةً» حضرت فرمود این باید جدا بشود، وَ أَمَرَ بِهَا فَدُفِنَتْ به عنوان یک میته احکام دفن بر آن جاری کردند. «وَ قَالَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ إِنَّمَا یَکُونُ اَلْقِصَاصُ مِنْ أَجَلِ اَلشَّیْنِ». قصاص برای این است که آن عار باقی بماند.
البته این روایت معارض دارد، در جای خود باید بحث کرد. خیلیها گفتهاند این لازم نیست.
این روایت میگویند اطلاق مقامی یا چند وجوه دیگری که شبیه این است در جای دیگر گفتهایم، از آن استفاده میشود که اشکال این اشکال طهارت و میته بودن و اینها نبوده است، حضرت بگوید این میته بوده است و وصل به این شده است، دیگر پاک نیست و حمل نجس در نماز است و نماز او باطل است، حضرت فرمود: «إِنَّمَا یَکُونُ اَلْقِصَاصُ مِنْ أَجَلِ اَلشَّیْنِ»، از این جهت اشکال دارد، معلوم میشود جهات دیگر اشکال نداشته است و اگر این نوع دلالت را بفهمیم خود دلیل بر این میشود که از حیث طاهرات اشکال ندارد و دلیل میشود که ترقیع هم اشکال ندارد، صرف ترقیع اشکال ندارد، چون صرف قصاص بوده است حضرت این حکم را دادند که باید مجدد جدا بشود
ظاهرش ممکن است اطلاق مقامی یا التزامی داشته باشد که از دو حیث اشکال ندارد؛ از حیث ترقیع و از حیث طهارت و میته بودن اشکال ندارد.
در مقام دوم؛
اولاً انصراف
ثانیاً دلیلهایی از این قبیل هست که این احکام میته بر این مترتب نمیشود.
تا اینجا پنج بحث مقدماتی است که از آن میگذریم.
بحث ششم
عضوی با برگرفته شده از سلول بنیادی از نامحرم و زنی گرفته شد و عضوی پدید آمد و این عضو را وصل میکنند، خشک میکنند و جماد میکنند و وصل میکنند.
نگاه به آن جایز است یا حرام است؟ این سؤال ششم است که اینجا اصل بحث است.
در اینجا هم به نظر میآید اشکال ندارد و نگاه به آن حرمت ندارد؛ برای اینکه این سلول بنیادی که از ادله حرمت نظر خارج است، به خاطر اینکه آن عضو باطنی است و آن هم عضو باطنی که به چشم نمیآید و به این دلیل از دایره اطلاقات حرمت نظر، آن اصل بیرون است.
اما اینکه از سلول بنیادی گرفته شده است، مبدأ آن که یک امر باطنی است و آن هم بسیار ریز و ادله حرمت نظر بیرون است.
الان هم که وصل میشود اگر در باطن بدن وصل بشود، یعنی عضو باطنی باشد، آن هم ظاهراً منصرف عنه از اخبار است اما اگر عضوی باشد که ظاهری است، دست است یا پا هست و امثال اینها، این چطور؟
اشکال
میگوییم ابتدا ممکن است کسی بگوید این عضو منتسب و مسند به یک نامحرم است، بنابراین حرام است.
جواب اشکال
این است که ادلهای که میگوید نگاه به نامحرم نکن، یا نگاه به عضو نامحرم نکن از این عضو منصرف است، این عضو آن انتسابی که مبدأ حرمت است با مناسبات حکم و موضوع این را نمیگیرد، این عضو او نیست، این عضوی است پدید آمده و روییده از یک سلول بنیادی او، آن سلول که خود متعلق حکم نیست، این عضو هم عضو او نیست به معنایی که در باب نظر مقصود است، اگر مطلق اسناد و انتساب ملاک حکم باشد، این عضو این زن است، این اسناد فی نفس الامر به معنای مطلق و عام دارد برای اینکه مبدأ آن این است، ولی در این جا آن اسناد موضوع نیست (همانطور که در سابق میگفتیم) مطلق انتساب عضو به ذی العضو، کسی که از او هست، ملاک در ادله و اطلاقات حرمت نیست و باز ادله از این منصرف است. ظاهراً حرمت نیست، وجه عدم حرمت اولی است برای اینکه انتسابی که در حرمت نظر لازم است و ملاک و مبنا است در اینجا صدق نمیکند. این انتساب اینجا صدق نمیکند.
یعنی این خطاب را به عرف القاء بکنی که به اعضای نامحرم نگاه نکن، این عرف منصرف میداند از آنجایی که از سلول او گرفته شده است و بر اساس یک فرایند علمی، رشد داده شده است، بگوییم این الان عضو اوست و نمیشود نگاه کرد، به خصوص اگر ترقیع شده باشد، آن که واضحتر است.
موضوع جوری است که اگر به خود طرف وصل بشود، چون اتصال بعدی این را متفاوت میکند میگوییم این عضو او است، ولی وقتی این از سلول بنیادی از آدمی گرفتهاند در بانک سلولها بوده است، برداشتهاند و عضوی در جای دیگری روییده است، این را منصرف میداند و دیگر اسناد به آن صاحب سلول داده نمیشود. نمیگویند این عضو، عضو آن زن نامحرم است. این واقعاً صدق نمیکند.
یکی از احتمالاتی که در عضو مبان داده میشد این بود که اگر معلوم باشد اسناد به شخص معین، ممکن است بگوییم اشکال دارد. ولی اینجا میگوییم حتی اگر صاحب عضو هم معلوم باشد این نمیگوید دست اوست، شعر اوست.