فهرست
پیشگفتار 2
نکته اول 2
احتمال اول 2
احتمال دوم 3
تعابیر مختلف در روایات 3
بررسی واژه احمق 4
نکات مقدماتی در مبحث احمق 5
نکته اول 5
نکته دوم 6
مطلب سوم: لا یأتی النساء 8
نکته اول 8
نکته دوم 8
نکته سوم 9
موضوع: مبحث نگاه / استثنائات از عدم جواز نظر به اجنبی
پیشگفتار
بحث در فروعی بود که در مسئله سی و هفتم عروه مطرح بود، ابتدا بحث نگاه خصی و خواجه و دیگران به دیگران را مطرح کردیم، بعد عرض شد که چون عمده دلیل در این مسئله یا یکی از مهمترین ادله در این مسئله آیه شریفه نور هست، سوره سی و یک هست از این جهت قبل از اینکه به این فروع بپردازیم باید تکلیف دلالت آیه را روشن کرد.
در آیه مقاماتی از بحث بود؛ بحث اول در آیه با غض از نظر از روایات بود که در اینجا چهار پنج مطلب را مطرح کردیم و به یک مدلولی در آیه رسیدیم.
پس از آن وارد مقام دوم شدیم که تفسیر آیه و استظهار از آیه با ملاحظه روایات و ضم روایات بود.
در روایات همانطور که در جلسه قبل ملاحظه کردید حدود چهار روایت وجود دارد که در آنها تعبیر این بود که در پاسخ به سؤالی که انجام شده بود که تابعین غیر اولی الاربه چه کسانی هستند؟ امام اینطور جواب دادند، در آن روایت کافی اینطور بود که زراره سؤال میکرد «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ عَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿أَوِ اَلتّٰابِعِینَ غَیْرِ أُولِی اَلْإِرْبَةِ مِنَ اَلرِّجٰالِ﴾» این یک مدلول بود که در چند روایت تکرار شده بود و در چند روایت از امام صادق سلاماللهعلیه آمده بود که «سَأَلْتُهُ عَنْ ﴿غَیْرِ أُولِی اَلْإِرْبَةِ مِنَ اَلرِّجٰالِ﴾، حضرت فرمودند اَلْأَحْمَقُ اَلْمُوَلَّی عَلَیْهِ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ» .
بنابراین در مقام دوم باید ملاحظه این را بکنیم که در روایات تفسیر شده است تابعین غیر اولی الاربه به احمقی که لا یاتی النساء
از این روست که در ارتباط با این روایات چند مبحث را باید مورد توجه قرار دهیم، و نکات و جهاتی از بحث در این روایات باید مدنظر قرار گیرد.
نکته اول
این است که گرچه در بعضی از این روایات سؤال اینطور است؛ «سَأَلْتُهُ عَنْ ﴿غَیْرِ أُولِی اَلْإِرْبَةِ مِنَ اَلرِّجٰالِ﴾»، اما در بعضی از روایات هم اینطور است که سؤال شد از تابعین غیر اولی الاربه و اینجا دو احتمال وجود دارد؛
احتمال اول
اینکه ابتدا کسی احتمال دهد این تفاسیر توضیح و تفسیر غیر اولی الاربه است، حضرت غیر اولی الاربه را تفسیر میکند. این یک احتمال است که ممکن است کسی آن را مطرح بکند و شاهد آن روایت سوم است که در آنجا سؤال این بود (روایت دوم در وسائل است) «سَأَلْتُهُ عَنْ ﴿غَیْرِ أُولِی اَلْإِرْبَةِ مِنَ اَلرِّجٰالِ﴾»حضرت فرمودند؛ «اَلْأَحْمَقُ اَلْمُوَلَّی عَلَیْهِ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ»، سؤال به ظاهر از غیر اولی الاربه است و جواب این است که «اَلْأَحْمَقُ اَلْمُوَلَّی عَلَیْهِ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ».
احتمال دوم
اما احتمال دوم که شاید اظهر باشد، این است که «اَلْأَحْمَقُ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ» تفسیر فقط غیر اولی الاربه نیست، بلکه تفسیر کل آن جملهای است که در آیه شریفه آمده است، یعنی التابعین غیر اولی الاربه است. در آیه شریفه دو وصف آمده است، یکی تابعین و یکی غیر اولی الاربه و این تفسیر، تفسیر کل این دو قید است.
این دو احتمال است که احتمال دوم را معمولاً ترجیح دادهاند.
پس احتمال اول آن بود که این «اَلْأَحْمَقُ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ»یا «اَلْأَحْمَقُ اَلْمُوَلَّی عَلَیْهِ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ» تفسیر همین قید دوم، قید غیر اولی الاربه باشد، این احتمال خیلی موجه نیست، ظاهر همان چیزی است که در آن روایت دیگر آمده است که سؤال از کل جمله میکند، از دو قید سؤال میشود و جواب امام هم جواب برای هر دو قید است. ظاهر این است. غیر اولی الاربه اشاره به آن است که در آیه است.
به جای اینکه آیه را کامل بخواند و سؤال بکند، میفرماید؛ غیر اولی الاربه، یعنی این غیر اولی الاربه در آن روایت، عنوان مشیر به کل این جمله است، نه اینکه در روایت دوم، روی غیر اولی الاربه تکیه خاص داشته باشد،
بنابراین ملاک همان روایت اول است که از اتقان بیشتری هم برخوردار است و این سؤال، سؤال از کل جمله است، یعنی ﴿التَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ﴾، هر دو را در واقع سؤال میکند و امام هم جواب میدهد.
اما آنجایی که فقط غیر اولی الاربه در سؤال آمده است، این اشاره به خود آیه است یعنی خود آیه را سؤال میکنم.
همانطور که در یک روایت دیگری در بعضی از نسخهها آمده است، «سَأَلْتُهُ عَنْ أُولِی اَلْإِرْبَةِ» ، آنجا هم واقعاً نمیخواهد سؤال از اولی الاربهای بکند که ضد اولی الاربه است و نقیض اولی الاربه است، در واقع از آن که در آیه است سؤال میکند.
تعابیر مختلف در روایات
به عبارت دیگر سه تعبیر در روایات وجود دارد که همه یکی است، گاهی سؤال میشود التَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ یعنی چه؟ جواب امام آن است.
گاهی «عَنْ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ» سؤال میشود؟ جواب امام همان است.
گاهی تعبیر در سؤال «عَنْ أُولِی اَلْإِرْبَةِ» آمده است؛ اینها همه اشاره به آیهای است که مطرح بوده است و در باب آن آرائی وجود داشته است، از امام سؤال شده است و جواب امام هم این است.
از جهت دیگر این است که بعد از اینکه این احتمال دوم را پذیرفتیم که سؤال از کل است نه از یکی از قیود، آن وقت جوابها هم متناسب با آن، جواب از هر دو قید است.
آن اَلْأَحْمَقُ اَلَّذِی تفسیر تابعین است، لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ هم تفسیر غیر اولی الاربه است. چون پاسخ اینطور است؛ «اَلْأَحْمَقُ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ» در همان روایت اول، اصل این است که امام، پاسخ کل سؤال را میدهد.
سؤال کرد تابعین غیر اولی الاربه چه کسانی هستند؟ امام جواب فرمود، اَلْأَحْمَقُ اَلَّذِی لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ ظاهر این است که با این احتمال دوم پاسخ به هر دو قید داده شده است. به نحو لف و نشر مرتب هم هست، با قرائنی که دارد.
از این رو با این مقدماتی که گفته شد یعنی ترجیح احتمال دوم، یعنی اینکه؛
اولاً در همه این روایات سؤال از کل آیه است.
ثانیاً جواب هم، جواب از کل است
ثالثاً اینکه جواب هم لف و نشر مرتب است. علی القاعده.
با این استظهارات آن وقت نتیجهای که میگیریم این است که تابعین در اینجا تفسیر شده است به احمق، آدم کودن و نادان، تفسیر تابعین شده است و لا یاتی النساء تفسیر غیر اولی الاربه شده است.
این مطلب اول در توضیح این روایات و نسبت آن با آیه شریفه.
پس میتوانیم بگوییم روایات تابعین را به احمق تفسیر کرده است، تابعین احمقان هستند و غیر اولی الاربه را به لا یاتی النساء تفسیر کرده است.
افراد ابله و سفیه و نادان و احمقی که قوه شهوانیه ندارند. این تفسیر روایات از آیه شریفه میشود. این مطلب اول در تفسیر این روایات.
از یک منظر دیگر ممکن است بگوییم لاَ یَأْتِی اَلنِّسَاءَ در روایات قید توضیحی احمق است، اگر این باشد دیگر نمیشود گفت این قید هر دو است، این تفسیر غیر اولی الاربه میشود ولی چون میدانیم احمقها علی قسمین هستند، مثل خصی، علی قسمین هستند، بعضی فاقد شهوت هستند و برخی واجد شهوت لذا قید احترازی است و از این جهت است که احتمال دوم را ترجیح دادیم.
اگر واقعاً حماقت مساوی فقد قوه شهویه بود، آن وقت بعید نبود که بگوییم کل اینها تفسیر غیر اولی الاربه است. ولی این با واقعیتها سازگار نیست. مگر اینکه کسی بگوید امام احمق را در معنای خاصی استعمال میکند که این هم مستبعد است.
این مطلب اول در آیه شریفه که بعید نیست احتمال دوم ارجح باشد.
بررسی واژه احمق
مطلب دوم درباره احمق است؛ آن که در تفسیر و در تعریف احمق وارد شده است احمق یا حماقت علت یا فساد رأی و عقل است، این چیزی است که در غالب لغات آمده است.
در مطلب دوم باید دید حماقت اینجا مقصود چیست آن که در لغات آمده و تفسیری در لغات ندارد، همین فقدان یا فساد یا قلت عقل و رأی است که درجهای پایینتر از جنون است. افراد از این منظر تقسیم به سه نوع و سه صنف میشوند.
صنف اول: افراد عادی و متعارف
صنف دوم: افراد مجنون که فاقد عقل هستند
صنف سوم: احمقها، یعنی کسانی که عقلشان فساد دارد یا کم است عقل آنها، عقل متعارف آنها ضعف دارد و لذا درست مسائل را به جا نمیتوانند بفهمند و تصمیم بگیرند و امثال اینها.
پس احمق یک صنف سومی از اصناف انسانها است، یک چیز میانه افراد متعارف و افراد مجنون قرار میگیرند. این چیزی است که از لغت برمیآید و ارتکازات هم این را نشان میدهد.
نکات مقدماتی در مبحث احمق
نکته اول
این ممکن است بر دو قسم تقسیم بشود؛
۱- فساد یا قلت عقل و رأی در امور عقل نظری است که این در واقع همان بهره هوشی پایین و میانه و امثال اینها، یا مرزی که نزدیک به جنون و امثال اینها هست. از منظر روانشناسی آنجا عقبافتادگی و مرزی و انسان متعارف وجود دارد. اینجوری در روانشناسی تقسیم هست، آدمهای عقبافتاده، آدمهای متعارف و صنف سوم افراد مرزی که ضریب هوشی آنها هم گفته شده است، مثلاً بهره هوشی آنها این قدر است.
این یک نوع افراد هستند که در این تقسیم روانشناسی صنف میانه هستند، نه عقبافتاده و نه متعارف هستند که در بهره هوشی و درک مسائل نظری یک حد پایینی دارند، عقبافتاده نیستند ولی حدشان حد پایینی است، بهره هوشی پایینی دارند و به اینها مرزی گفته میشود. این در نوع اول کسانی است که در حالتهای مرزی قرار دارند.
۲- کسانی هستند که در عقل عملی در احوال مرزی قرار دارند و در شناخت مسائل اجتماعی و در تدبیر لازم اینها حالت عادی و متعارف ندارند، یک نوع سادگی، بلاهت، سفاهت، در عقل عملی آنها مشهود است که این صنف سوم میشود.
افراد متعارف، افرادی که هیچ درکی از مسائل اجتماعی و تدبیر در امور فردی، خانوادگی و اجتماعی ندارند و صنف سوم که حالت میانهای دارند، زندگی دارد، کارهای خود را انجام میدهد اما دچار یک نوع فتور و خللی در عقل عملی و تدبیر مسائل فردی، خانوادگی و اجتماعی قرار دارند. این نوع دوم است.
بین این دو تساوی نیست، برای آنکه ممکن است کسی از منظر اول و عقل نظری بهره هوشی کمی داشته باشد، مرزی باشد اما در مسائل عملی و تدبیر زندگی کاملاً خوب عمل میکند، ساده نیست. مگر اینکه یک جایی به خاطر اینکه نظری را نفهمید کلاهی سر او برود، کلاه ممکن است سر او برود اما آدم ابله و ساده و امثال اینها و احمق به شمار نمیآید.
از این طرف ماده افتراق قطعاً دارد، یعنی کسانی که از منظر اول و عقل عملی مرزی و صنف سوم هستند ولی در منظر دوم عقل عملی و تدبیر زندگی از صنف سوم ابله و احمق نیستند بلکه تدبیر زندگی او یک تدبیر متعارفی هست.
از آن طرف هم میشود گاهی آدمهای ساده و سفیه در تدبیر امور سراغ داریم که در مسائل عقل نظری مباحث ریاضی و غیره را خوب میفهمد. گاهی دیدهاید آدمی هست که در تدبیر زندگی کم میآورد و کلاه سر او میرود، خوب نمیتواند موضع بگیرد و درک بکند، به طور دقیق مسائل تدبیر امور را، اما در مسائل ریاضی، فیزیک و علم، بهره هوشی خوبی دارد.
این دو مسئله است، این برمیگردد به آن بحثهایی که در روانشناسی هم آمده است، هوش انواعی دارد، گاهی ده نوع هوش را هم گفتهاند، گاردنر به هشت نوع هوش رسانده است، گاهی بیش از این هم آوردهاند؛ میگویند هوش بشر منظرهای مختلفی دارد و IQ که میگوییم آن بهره هوشی در عقل علم و فهم و نظری است و بقیه را همه را نامگذاری کردهاند.
در اینجا با دو نوع هوش سر و کار داریم، یک نوع هوش نظری و درک علمی از مسائل و قوانین علمی است که این همان آی کیو است و افراد هم از آن منظر سه صنف میشوند همانطور که گفته شد.
یکی هم منظر دوم بود که عقل عملی است که بیشتر به حضور فرد در رابطه با دیگران و درک مسائل اجتماعی و معادلات زندگی است در ارتباط با دیگران. گفتیم مرزی در این دو تساوی ندارند بلکه بین اینها من وجه است؛
ممکن است کسی از منظر اول مرزی باشد، درک علمی ضعیفی دارد، از نظر روانشناسی، آی کیو فلان درجه پایینتر دارد که میگویند اینها مرزی هستند، ولی از منظر دوم آدم متعارف است و مسلط است و کلاه سر او نمیرود میفهمد و رفتارهای متعارفی دارد.
و بالعکس ممکن است کسی از لحاظ عقل عملی و معاشرت و مراودات کاملاً متعارف باشد ولی از منظر اول مرزی باشد، این مرزی بودن در منظر اول و دوم بینهما من وجه است، گاهی این است و آن نیست و گاهی آن است و این نیست و گاهی هم جمع میشود، آدمهای مرزی که از هر دو نظر و از هر دو منظر غیرمتعارف هستند و غیرمتعارف به شمار میآیند.
این واقعیت تجربی و روانشناختی دو منظر و در هر منظر تقسیم انسانها به سه گروه است.
سؤالی که با این مقدمه مطرح است این است که احمقی که اینجا گفته میشود یا در جاهای دیگر گفته میشود چیست؟
این یک نکته مقدماتی بود که اشاره شد که دو نوع مرزی و صنف میانه در تقسیمات هست از منظر عقل نظری و عقل عملی فرق میکند.
نکته دوم
احمق، هر یک از اینها را بگوییم در معنای عرفی به همین معانی است که گفته شد، در منظر اول یا منظر دوم، اینها آدمهای میانه و مرزی هستند.
در نگاه دین و از منظر روایات اینجا یک توسعه و تعمیمی در این مفهوم داده شده است و آن به این صورت است که روایات میگوید کسی که به خدا اعتقاد ندارد، او احمق است، کسی که ارزشهای اخلاقی را رعایت نمیکند او یک احمق است، این یک توسعه در مفهوم احمق است، در واقع میگوید شما در یک فضای عادی آدمها را به سه قسم تقسیم میکنید و در این تقسیم نگاه شما به همان بهره هوشی معمولی فهم نظری یا بهره هوشی در عقل عملی و معاشرات و مراودات است.
اما اگر به فضای بالاتر بیایید و فرض بگیرید که در عالم خدایی مطرح است و دین مطرح است، حقایق بالاتری مطرح است، با آن شاخص همین تقسیم با شکل دیگری هست.
همه آنهایی که منافق و کافر هستند جزء احمقها به شمار میآیند، برای اینکه اینها در آن تراز چیزهایی را نمیفهمند و اعتنا نمیکنند. این هم یک تعمیمی است که در دین وجود دارد لذا کثیری از روایات احمق را معانی میکند که منطبق بر آدمهایی است که اتفاقاً تیزهوش است، در عقل نظری، یا در عقل عملی عادی عقلایی آدم کاملاً تیزی است اما از نگاه دین گفته میشود این احمق است برای اینکه این یک محاسبات مهمتری وجود داشته است که از آنها غافل است و بیتوجه به آنها است.
این مطلب دوم جای بحثهای زیادی دارد که اینجا ربط با موضوع ما ندارد و از آن میگذریم.
سؤالی که با این مقدمات اینجا مطرح میشود این است که احمق در لغت عربی و اینجا هر دو را میگیرد؛ یعنی هم آن آدم مرزی در عقل علمی و نظری کسی که در فهم علوم مرزی است و مسائل علمی حالت میانه دارد آن را میگیرد؟ یا دومی را؟ یا هر دو را؟
اینجا سه احتمال در تفسیر و فهم لغوی و فقه لغت این واژه احمق وجود دارد.
آن که در لغت دارد این است که فساد و رأی أو قلت الرأی و رأی هم در لغت هم بر نظر و هم بر عقل عملی اطلاق میشود، ظاهر لغات این است که هردو مشمول مفهوم واژه احمق هستند، واژه احمق هر دو را میگیرد. شاهد هم این است که در بعضی این لغات که تحلیلیتر و تحقیقیتر است تصریح شده است که احمق علی قسمین است یا احمق در عقل نظری است یا احمق در عقل عملی است، این بیشتر ظاهر است. گرچه ممکن است کسی بگوید احمق اینجا مقصود همان نوع دوم است، منظر دوم است یعنی کسی است که در مسائل عملی و مراودات و معاشرات بلاهت و سفاهت دارد و کم میآورد.
در روایات غالباً نگاه به منظر عقل عملی است، تعمیمی که داده شده است غالباً معطوف به عقل عملی است اما این روایاتی که ذیل آیه آمده است، هر دو احتمال وجود دارد، ممکن است بگوییم احمق اینجا هم آدم کودن از نظر فهم و شناخت مسائل نظری را میگیرد و هم کودن در مسائل عملی را در برمیگیرد منتهی این قید اول مقسم است بعد قید توضیحی دارد، این احمق، چه احمق مرزی عقل نظری، چه احمق مرزی در عقل عملی وقتی موضوع آیه میشوند که لا یأتی النساء باشند، قوه شهوانی نداشته باشند یعنی آن خلل عقلی آنها یا خلل عقل عملی آنها بهگونهای است که موجب فقد شهوت یا ضعف شدید شهوت شده است. ممکن است هر دو را بگیریم.
ممکن هم هست که کسی بگوید احمقی که اینجا گفته میشود مربوط به آن حمق عملی است و غالباً آنان که یک نوع سفاهت و بلاهت در مراودات و معاشرات دارند دچار آن مسائل فقد یا ضعف شدید شهوانی هستند. این احتمال هم ممکن است مطرح بشود.
ولی به نظر میآید که آن احتمال اول درست است. به عبارت دیگر احمقیت مثل خصی است، چه نظری باشد، چه عملی، این مساوی با فقد شهوت نیست، کثیری از کسانی که احمق به لحاظ عقل نظری هستند، یا احمق به لحاظ عقل عملی هستند، واجد قوه شهویه هستند.
روایات میخواهد بگوید آن تابعین که گفتیم این را میگیرد. نکته اصلی این است که بعد عرض خواهیم کرد. ظاهراً احمق هر دو قسم را میگیرد و بخشی از موضوع هست و بعد هم لایأتی النساء آمده راجع به آن هم صحبت میکنیم.
اگر اینطور بگیریم نکتهای که اینجا باید عرض بکنیم شبیه آن نکتهای است که در آیه هم بود، بعید نیست که بگوییم این حمق مثل همان تابعیت قید غالبی هستند یعنی به مناسبات حکم و موضوع، حمق در اینجا موضوعیت ندارد، حتی جزء الموضوع هم نیست آن طور که آقای خویی میفرمودند، همانطور که تابعیت هم حتی جزء الموضوع نبود، مناسبات حکم و موضوع میگوید آن که در بحث نگاه و جواز و ضرورت پرهیز ملاک و معیار است، وجدان یا فقدان قوه شهویه است، این امور جانبی ملازمات مسئله بوده است که غالباً همراه آن است و الا قید احترازی ممکن است نباشد.
بعید نیست که احمق هر دو قسم را بگیرد و بعید هم نیست که بگوییم احمق هم قید غالبی است، نه قید احترازی، همانطور که تابعین هم قید احترازی است.
مطلب سوم: لا یأتی النساء
مطلبی که اینجا باید به آن اشاره کرد این است، لا یأتی النساء در تفسیر این روایات مورد مداقه قرار بگیرد.
نکته اول
نکته واضح آن این است که لا یأتی النساء ابتدا دو معنا دارد، لا یأتی النساء، اتیان النساء که این اعم از وقاع و مجامعت است، اتیان النساء گاهی به مجامعت گفته میشود، گاهی به مطلق روابط جنسی با نساء که ابراز تمایلات است، ظهور تمایلات گاهی در قالب وقاع و مجامعت است و گاهی در اشکال دیگر است.
اتیان النساء گاهی استعمال در مجامعت میشود، ولی گاهی هم ممکن است در همه انواع بروز آن حالات جنسی، اینجا حتماً دومی مراد است.
یا اینکه اتیان النساء معنای عامی دارد، یعنی مطلق معاشقه و مراودات که ملاعبه و مجامعت و همه آنها را میگیرد یا اگر در لغت کاستی باشد، یعنی اگر بگوییم اتیان النساء یعنی مواقعه، حتماً اینجا الغاء خصوصیت میشود یعنی مطلق رابطه جنسی مراد است. این یک جهت در اتیان النساء.
نکته دوم
یک جهت دیگر در اتیان النساء این است که اتیان النساء معنای عملی اینجا مقصود نیست، کسی که لا یأتی النساء، فرض بگیرید قوه شهویه دارد ولی امساک میکند، خویشتنداری میکند، اینکه مقصود لا یأتی النساء اینجا نیست.
پس لا یأتی النساء اینجا مقصود احتمال اول که اتیان عملی وعدم اتیان عملی باشد نیست، بلکه مقصود عدم قدرت بر اتیان نساء است، استعداد و زمینه ندارد.
پس لا یاتی فعل اولاً ظهور در عدم وقوع خارج مسئله دارد ولو استعداد و زمینه ذهنی و روانی و روحی را داشته باشد اما اینجا مناسبات حکم و موضوع مسئله را روشن کرده است که مقصود از لا یأتی النسائ یعنی همان لا یقدر علی اتیان النساء است. این مناسبات حکم و موضوع است و آیه هم همین کمک را کرده است، آیه دارد اولی الاربه، أربه یعنی نیاز، پس لا یأتی النساء اینجا یعنی نیاز ندارد. قدرت ندارد.
نکته سوم
این است که عجز مراتبی دارد، این هم خیلی مهم است،
نکته اول این بود اتیان اینجا مقصود فقط مواقعه نیست همه مبرزات شهوت است.
نکته دو اینکه عدم اتیان النساء، عدم اتیان النساء عملی نیست بلکه عجز از اتیان نساء است.
نکته سوم این است که این عجز انواعی دارد؛
۱- اینکه از مسئله درک ندارد.
۲- اینکه درک دارد ولی میل ندارد. مسائل جنسی را میفهمد اما اصلاً تمایلی در او نیست،
اولی فقد عقل و فهم مسئله است که به دنبال آن فقد میل هم آمده است.
دومی فقط فقد میل است.
۳- فقد الآله است؛ یعنی اینکه فهم دارد، میل هم دارد، اما ابزار ندارد، آلت او قطع شده است،
آن که در اینجا ملاک است آن دومی است، در آیه هم داشت، اربه، اربه حاجت است، حاجت میل است، نیاز است، مقصود آن دومی است و الا اگر کسی حاجت دارد و میفهمد ولی امکان برای او نداشت، حتی بگوییم به هیچ نوع معاشقهای هم امکان ندارد. آن ملاک است.
اما در جایی که فهم نباشد، (آن قسم اول) غالباً حاجت هم نیست ولی ملاک حاجت است که در آیه شریفه بود و اصل آن هم برمیگردد به همان بحثهای هورمونها، الان میشود آدم سالم و کامل را هورمونهای او را تصرف کرد و با تغییر هورمونها میل را از او برداشت.